چه آغازی چه انجامی
چه باید بود و باید شد
در این گرداب وحشت زا
در این گرداب وحشت زا
چه امیدی چه پیغامی
کدامین قصه شیرین
برای کودک فـــــردا
برای کودک فـــــردا
زمین از غصه میمیرد گل از باد زمستـانی
شعـور شعر ناپیدا در این مرداب انسانی
همه جا سایه وحشت همه جا چکمه قدرت
گلوی هر قناری را بریدند از سر نفـــرت
به جای رستن گلها به باغ سبـــزانسانی
شکفته بوته آتش نشسته جغد ویـــرانی
نشسته جغد ویـــرانی
چه آغازی چه انجامی
چه باید بود و باید شد
در این گرداب وحشتزا
در این گرداب وحشتزا
که میگوید، که میگوید جهانی این چنین زیباست
جهانی این چنین رسوا کجا شایسته رؤیـــــاست
چه آغازی چه انجامی چه امیـــدی چه پیغامی
سؤالی مانده بر لبها که میپرسم من از دنیا
به تکرار غم نیما
کجای این شب تیره
بیاویزم، بیاویزم
قبای ژنده خود را
قبای ژنده خود را
کجای این شب تیره
بیاویزم، بیاویزم
قبای ژنده خود را
قبای ژنده خود را
کجای این شب تیره
بیاویزم، بیاویزم
قبای ژنده خود را
قبای ژنده خود را
+ نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 20:53  توسط رسول
|
اگر روزي نگاه تو مال من شود، شانه تو تکيه گاه من شود، آنوقت قصر تنهايي من فرو مي ريزد و من در کلبه تو به همه آرزوهايم خواهم رسيد. در بيکران وسعت ديدگانم، تو را دست نيافتني مي پندارم.اي تنها بهانه من براي زندگي... نفس مي کشم به اميد آنکه روزي همنفس تو باشم، زنده هستم به اميد روزي که با تو زندگي کنم... اي کاش مي دانستي که همه آرزوهايم اين است که به يک آرزويم برسم! بهترين و شيرين ترين و تنها آرزويم.......... "مي خواهم لحظه مرگ در کنار تو باشم .......
+ نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 20:48  توسط رسول
|
عيــــــــــــــــدتـــــــــــــــــــــان مبـــــــــــــــــــــــــــــــارك
+ نوشته شده در شنبه 28 اسفند1389ساعت 20:42  توسط رسول
|
دلم در اين كوير غريب اسير نگاههاي توست اسير و مجذوب وجودت.
به كدامين واژه پناه برم تا نگاههايت مرا ميخكوب عرش نكند و كدامين آسمان را نظاره كنم تا از دستانت حديث باران ببارد و تن خسته مرا در سرزميني ديگر به خاك بسپارد.
به كدامين ترفند نگاهت تار زنم تا رقص دستانم به شور شهر چشمانت آفرين گويد.
تمام تصويرهاي دنيا را براي تو رنگ رهايي مي زنم تا غروب خورشيد را از نگاهت وام گيرم و شب حضورت را به التماس نشيند.
شب حفته است و چشمان من بيدار و تار نگاهم بي تاب
+ نوشته شده در جمعه 28 آبان1389ساعت 12:2  توسط رسول
|
نميدانم چه هستي و از كچا آمده اي، ولي اين را ميدانم كه با تو بودن احساس هميشه بودن است.
با بودنت در ذهنم در خاطرم در قلبم در اميدم در قدم زدنم در زندگيم احساس خوشبختي و غرور ميكنم.
هر چه هستي و هر چه باشي دوستت دارم.
+ نوشته شده در جمعه 28 آبان1389ساعت 11:52  توسط رسول
|
خاطرت
اگر چه خستهام از دلم بيرون نميره
رنگ
سرخ انتظارت ار دل پرخون نميره
وقتي
در خيمه قلبم سايـه بهــار بيني
وقتي
در دست يه عاشق سپر صفا بيني.
ديگه
از مرگ نميترسم اگه ياورم تو باشي
.همه
كس اگه بميرن يـار آخـرم تو باشي.
نفس
گرم يه عاشق غم فردا را نداره
گل لاله
تو باغه، غم صحرا را نداره.
+ نوشته شده در جمعه 30 مهر1389ساعت 20:16  توسط رسول
|
احساس
غريبي دارم دلم براي تو تنگ است بوي عطر تو در فضاي ذهنم پيچيده، اي كاش ميفهميدي
بي تو چه دردي ميكشم اين است كه ميگويم مجنون شدهام.
حالا
ستاره كلام بي ستارهاي شدي.
روي قلب چه كسي پا گذاشتي، كاش بودي و امشب خيس باران نگاهتم ميشدم.
نگاهت
طولانيترين بوسه است به هنگام وداع.
امنترين
جاده است براي گريز از شك و ترديد.
نمناكترين
گريه است و در پهناي كوير دل عاشقترين معشوق است و در عرصه تجلي سرخترين غروب
است به هنگام جدايي.
+ نوشته شده در جمعه 30 مهر1389ساعت 20:15  توسط رسول
|
اون دو تا مست چشات، منو خوابم می کنه
ذره ذره اون نگات ، داره آبم می کنه
اون دوتا مست چشات ، منو خوابم می کنه
ذره ذره اون نگات ، داره آبم می کنه
داره می میره دلم واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات
مثل یک رویای خوش ، پا گرفتی تو شبام
از یه دنیای دیگه قصه ها گفتی برام
هنوز از هرم تنت ، داره می سوزه تنم
از تو سبزه زار شده خاک خشک بدنم
دستای عاشق تو ، منو از نو تازه ساخت
دل ناباور من ، جز تو عشقی نشناخت
داره می میره دلم واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات
اون دو تا مست چشات (مست چشات ، مست چشات)
+ نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت 14:10  توسط رسول
|
تو را گم کرده ام امروز...
و حالا لحظههــای من...
گرفتار سکوتی سرد سنگینند و چشمانم که تا دیروز به عشقت
میدرخشیدند
نمی دانی چه غمگینند...
چراغ روشن شب بود...برایم چشم های تو...
پر از دلشوره ام...بی تاب و دلگیرم...
+ نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت 13:4  توسط رسول
|
دلم تنـــگ است از دنیـا چرایش را نمـی دانـم
من این شعـر غـم افـزا را شبی صد بار می خوانم
چه می خواهم از این دنیا، از این دنیای افسونکار
قســــم بر پاکـی اشکـــــم جوابم را نمی دانم
شروع کودکی هایـم سرآغـاز غمــی جانکــاه
از آن غـم تا به فرداهـا پر از تشـویش، گریانـم
بهــار زندگی را مـن هــــزاران بار بوییــدم
کنـون با غصـــه می گویـم خداونـدا پشیمانم
به سـوی درگـه هستــی هزاران بار رو کردم
الهی تا به کی غمگین در این غم خانه می مانم
خدایــا با تو می گویم حدیث کهنـه ی غم را
بگو با من که سالی چند در این غم خانه مهمانم
دلم تنـــگ است از دنیا چرایش را نمی دانم
ولی یک روز این غم را ز خود آهسته می رانم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 10:58  توسط رسول
|